محمد خزائلى
134
شرح بوستان ( فارسى )
تفو بر چنان ملك و دولت كه راند ! * كه شنعت ( 1 ) درو تا قيامت بماند پسر چون شنيد اين حديث از پدر * سر از خط فرمان نبردش ( 2 ) به در فرو كوفت بيچاره خر را به سنگ * خر از دست عاجز شد ، از پاى لنگ پدر گفتش اكنون سر خويش گير * هرآن ره كه ميبايدت پيش گير وز آن سو پدر روى در آستان : * كه يا رب به سجادهء راستان ، كه چندان امانم ده از روزگار ، * كزين نحس ظالم برآيد دمار ( 3 ) اگر من نبينم مر او را هلاك ، * شب گور چشمم نخسبد به خاك ( 4 ) اگر مار زايد زن باردار ، * به از آدمىزادهء ديوسار زن از مرد موذى ببسيار به * سگ از مردم مردمآزار به مخنث ( 5 ) كه بيداد بر خود كند ، * از آن به كه با ديگرى بد كند شه اين جمله بشنيد و چيزى نگفت * به بست اسب و سر بر نمد زين بخفت همه شب به بيدارى اختر شمرد * ز سودا و انديشه خوابش نبرد چو آواز مرغ سحر گوش كرد ، * پريشانى شب فراموش كرد سواران همه شب همى تاختند * سحرگه پى ( 6 ) اسب بشناختند . . . . . . . . . .